دوست معترضی را می شناسم که از یاران گذشته است، گاهی انسان چنان از فشارهای زندگی به تنگ می آید و واکنش نشان می دهد که با شتابزدگی و نفرت هر چه را که رنگی از منشا ایجاد خشم دارد یکجا و به یک آتش پاسخ می دهد. این دوست هم نمی دانم چه طول سابقه ای را از این انباشتگی نفرت از دین سپری کرده است که هر گاه سخنی از بزرگان و مصلحان تاریخ که نشانی از دین و مایه ایمانی داشته اند بر زبان می آوردم و یا به خامه می نگاشتم، چنان که گویا توپ پری از قبل داشته و آماده پرتاب است به مستمسک هزار دلیل امروزی و دیروزی سعی داشت دین را چنان که توده ای ها و کمونیست ها می گفتند مایه تخدیر و افیون ملت ها قلمداد کند که البته با سابقه همکلامی و همراهی که با آن یار دیرین داشتم متعجب می شدم که چه شده است که او امروز چنین عاصی شده از هر چه دین است و متدین و ایمان و مومن ! حسن همراهی سابق گاهی مرا بر این می داشت که به دور از تشریفات آداب و مراعات تیزی زبان سخنانی را به پاسخ برگزینم که متاسفانه او را ناراحت می کرد و آنرا به تعصب و عدم تحمل مخالف از سوی من برداشت می کرد که البته دلیل آن از جانب خود من، آن نبود. نه تعصبی در کار بود و نه عدم تحملی. صرفا سخنی بود رک بدور از هر گونه تشریفات آدابی و پرده های پیش گفتاری... امید است که قلبش از کینه اثری بر نچیده باشد.
نامه ای از نوع الکترونیکی آن از آن دوست دریافت کردم که مضمونی داشت همچون سابق مبنی بر تعمیم ناروایی مدعی به اصل ادعا. چون مدعی، آنکه دوستم آنرا دستاویزی برای بدنمایی دین به دست گرفته بود به نام دین ناروایی ها کرده و ستم ها رواداشته بود، آن دوست عزیز نیز با کمال تعجب و در نهایت سادگی این نارواها را به ادعا که دین است و از جمله اسلام نسبت داده بود. زهی عجب ! در این رهگذر ذهن این کمترین متمایل شد به پاسخی هر چند کوتاه به زبان نظم یا همان شعر که در خاطرم نیست آیا برایش ارسال کردم یا خیر.
خردمند آن است کز خود بشنود // ز آفاق و انفس نه از هر نژند
خدایت به آیات بس ره نمود // نگارینه سقف و سپس رهنمود
نه انصاف باشد که از هر دری // سخن بشنوی و ز دین بگذری
نُبی را فرستاد او با نبی // که از خویش برتر پری ای صبی
اگر دشمن دین بود اصل دین // به هفت آسمان یک ستاره نبین
تو دین را ز اهلش بگیر ای پسر // نه از هر عنود و ز هر خیره سر
پس آنگه خرد را به یاری بگیر // چراغ رهت بر کن و دستگیر
چنین است آیین اهل خرد // که از نیک و بد جمله برتر پرد
مصدق درخشان - چابهار . 8 – 6 – 1389